مهاجرت قبل از موعد
روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما چنين كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند.
شيوانا از مرد پرسيد:” اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي . خانواده ات چه مي كنند!؟ “ مرد فكري كرد و گفت:” خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند ، هر چه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبه را مي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. “
شيوانا از مرد پرسيد:” اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند ، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد ، آنگاه چه مي كنيد؟“
مرد تنگدست فكري كرد و گفت:” خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!“
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:” خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد. تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد!“
*****
زرنگ ترين شاگرد
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند :"کودن ترين شاگرد مدرسه کدام است؟!" پاسخ داد:"آن شاگردي که فقط بخشي از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمي کند تا در آينده بعد از اينکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"
از او پرسيدند که :" و زرنگ ترين شاگرد کدام است؟!" و شيوانا پاسخ داد:" شاگردي که مي داند فرصت زيادي تا امتحان ندارد و شايد نتواند بهترين نمره را بياورد ولي با اين وجود تمام تلاش را به خرج مي دهد و تا آخرين لحظه تلاش مي کند تا بيشترين نمره ممکن (ونه الزاما بالاترين نمره جمع) را بدست آورد. او زرنگ ترين شاگرد است چرا که خوب مي داند از فرصت هايش چگونه استفاده کند و آن اولي تنبل ترين شاگرد است چرا که هميشه در گوشه ذهنش موجودي نامريي نجوا مي کند که نترس ! اگر بار ديگر هم نتوانستي به اندازه کافي بخواني باز مي تواني ميدان را خالي کني و سر جلسه حاضر نشوي! تو که قبلا اينکار را انجام داده اي ! پس چرا بيخود مي ترسي!"
*****
باوري براي فلج كردن تو!
روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. شيوانا همراه با تعدادي ازجوانان براي شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دائم از تله شكارچيان مي گريخت. سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم كرد.
شيوانا با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان مي دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جواني كه به شدت مي ترسيد ، سرانجام با تير هاي بقيه از پا افتاد.
يكي از جوانان از شيوانا پرسيد:”چه چيزي باعث شد شما رخ نمايي پلنگ را پيش بيني كنيد؟ در حالي كه شب هاي قبل چنين چيزي نمي گفتيد!؟“
شيوانا گفت:” ترس جوان و باور او كه پلنگ داراي قدرت جادويي است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذير حس كند. اين ترس ها و باورهاي ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگويان و قدرت طلبان مي شوند. پلنگ اگر مي دانست كه در تيم شكارچيان كساني حضور دارند كه از او نمي ترسند هرگز خودش را نشان نمي داد!“
*****
وراي معرفت
روزي شيوانا عارف بزرگ به درب منزل يكي از مريدان جديدش كه از وضع مالي خوبي برخوردار بود رفت و سبدي بزرگ پر از لباس و خوردني را مقابل او گذاشت و به او گفت:" در همسايگي تو، سر كوچه، زني بيوه با چند بچه يتيم زندگي مي كنند. آنها هر شب اميدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله كمكي به آنها بنمايي و دستشان را بگيري! چون شنيده اند كه تازگي به جلسات درس شيوانا مي آيي اميدوارتر شده اند. اين سبد خوردني و پوشيدني را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده.مگذار تا در دهكده شايع شود كه شاگردان شيوانا قبل و بعد از اينكه درس معرفت مي آموزند فرقي نمي كنند."
مريد ثروتمند به محض شنيدن اين جمله به خود آمد ، بلافاصله پابرهنه سبد را از روي زمين برداشت و در حالي كه از شرم مي گريست به سراغ زن بيوه و فرزندانش رفت. مي گويند از آن روز به بعد مريد جديد ديگر به سراغ درس هاي استاد نيامد و وقت و ثروت خود را صرف كمك به ديگران نمود. تعدادي از شاگردان نزد شيوانا او را به خاطر عدم حضور در كلاس هاي استاد سرزنش كردند. اما شيوانا تبسمي كرد و گفت:" او ديگر نيازي به درس هاي شيوانا ندارد. در واقع شيوانا چيزي ديگري ندارد به اوبگويد. او تمام راز كائنات را به يكباره درك كرد و اكنون ناشناختني مستقيما و بدون واسطه شيوانا با دل او تماس مي گيرد!"
*****
با وفا ترين همسر
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"
*****
ترك وارونه!
روزي زني نزد شيوانا آمد و به او گفت كه شوهرش با وجودي كه دو فرزند دارد اما از او سير شده است و به جستجوي همسري ديگر برآمده است. زن گفت هر چه هنر دارد به خرج مي دهد و هر چه مكر و كرشمه بلد است را عرضه مي كند اما شوهرش مصرانه طالب همسر جديدي است. زن از شيوانا كمك مي خواست تا راهي به او نشان دهد تا شوهرش به او بازگردد.
شيوانا گفت :” از امشب به گونه اي با او برخورد كن كه انگار مرد جديدي است. فرض كن شوهرت عوض شده است و كسي ديگر شده است. رفتارت را بدون اينكه توهين آميز شود با او تغيير ده و خواسته هايت را به گونه اي جديد به او ابراز كن. در يك كلام همسري متفاوت از آنچه هستي براي شوهرت شو!“
زن شگفت زده از اين پند شيوانا او را ترك كرد و رفت. چند هفته بعد شوهر آن زن نزد شيوانا آمد و گفت:” همسرش با وجودي كه دو فرزند از او دارد اما متفاوت شده است و ظاهرا قصد بر هم زدن كانون خانواده را دارد. مرد گفت هر چه خودم را تغيير داده ام اما او هنوز متفاوت از گذشته عمل مي كند. از اين تفاوت بسيار خوشنودم اما مي ترسم او مرا رها كند . شوهر از شيوانا كمك خواست تا راهي به او نشان دهد كه همسرش او را ترك نكند!“
شيوانا گفت:” از امشب تغييرات همسرت را بپذير و با اين تغييرات به عنوان يك اتفاق پذيرفتني برخورد كن. تصوير همسر قبلي ات را از ذهن پاك كن و سعي كن همسر جديدت را آنگونه كه هست ببيني و بپذيري. اگر چنين كني قول مي دهم همسرت تو را ترك نخواهد كرد!“
يكي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. يكي از شاگردان به اعتراض گفت:" اما او يك تاجر ورشكسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد كرد." شيوانا پاسخ داد:" شكست يك اتفاق است. يك شخص نيست! كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را مي شناسد. او بهتر از هر كس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شكست را به ما نشان دهد.وقتي كسي موفق مي شود بدانيد كه چيزي ياد نگرفته است! اما وقتي كسي شكست مي خورد آگاه باشيدكه او هزاران چيز ياد گرفته است كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل كند. وقتي كسي شكست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شكست خورده است! بلكه بگوئيد او هنوز موفق نشده است! "
*****
راز تداوم حيات
روزي شيوانا با عده اي از شاگردان بصيــرت جويش از كنار خرابهاي ميگذشتند. پيرمردي مست و لايعقل از گوشه خرابه بيرون آمد و در حالي كه لباس بلندي به تن داشت و با لباسش خارهاي روي زمين را به دنبال خود ميكشيد. تلو تلو خوران به سوي شيوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو كه اهل دلي و از عالم معرفت خبر داري به من بگو چند سال عمر خواهم كرد!؟ و چند سال ديگر بايد اين زندگي عذاب آور را تحمل كنم!؟"
شيوانا نيم نگاهي به خارهاي چسبيده به لباس بلند پيرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نيست بميري ! "
پيرمرد مات و مبهوت روي زمين نشست و شروع كرد به گريستن! شيوانا سري تكان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتي بعد شيوانا در كنار مزرعهاي بسيار سرسبز روي سنگي نشست و با نگاهي غمگين به مزرعه دار جوان خيره شد. مزرعه دار جوان با عجله به سوي شيوانا دويد و با شوق و انرژي فوق العاده اي فرياد زد:" استاد! مي بينيد چقدر خوشبختم! در اوج سلامتي ام و بهترين ثروت ها در اختيارم است. چنان است كه گويي تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چيست !؟"
شيوانا تبسمي تلخ كرد و گفت:" پيشنهاد مي كنم سريعا شكل زندگي خود را تغيير بده و بيشتر به مردم اطرافت كمك كن! متاسفانه مي بينم كه كائنات سرنوشت ديگري را براي تو رقم زده است!"
شيوانا آنگاه از جابرخاست و به سوي منزلگاه بعدي حركت كرد. دقايقي بعد يكي از شاگردان استاد كه دليل تناقض گفتار استاد را درك نكرده بود مقابلش ايستاد و با اعتراض از او توضيح خواست. شاگرد پرسيد:" شيوانا شما چطور به آن پيرمرد مخمور و مست و بي جان نويد زندگي داديد و به اين جوان پرشور و پرانرژي هشدار مرگ را ! چرا بايد كائنات به آن پيرمرد اجازه دهد روزهاي بيشتري را زنده باشد و اين جوان رعنا را از دنيا ببرد!؟ اينكه عادلانه نيست!؟"
شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" كائنات هر يك از ما را به دليل ماموريت خاصي كه بايد در طول خط زندگي خود انجام دهيم حفظ مي كند و به محض اينكه ديگر ماموريتي براي ما رقم نخورده باشد ، ديگر ما را تحمل نمي كند و جانمان را مي ستاند. تا ماموريتي را در دنياي ديگر انجام دهيم. ديگر فرقي نمي كند پير باشيم يا جوان و يا حتي كودك! مهم اين است كه كائنات به اين نتيجه برسد كه بدون ما هم امورات مي گذرد.
جوان مزرعه دار با تمام سلامتي و ثروتي كه در اختيار داشت ، چون براي كسي فايده اي نداشت و حضور يا عدم حضورش در عالم تاثير مثبتي روي زندگي ديگر موجودات عالم نداشت ، و برعكس با مرگ او از طريق ثروت به جا مانده زندگي افرادي متحول مي شد ، توسط كائنات به عنوان عضو اضافي و اسقاطي و بدرد نخور شناخته شده بود و به نيستي محكوم شده بود. اما آن پيرمرد مست با آن رداي بلندش كه زمين را جارو مي كند از لحاظ كائنات بايد زنده بماند چرا كه هر روز صبح از كنار خرابه دو كودك يتيم براي امرار معاش عبور مي كنند و پيرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهي به خرابه با رداي بلندش خار و خاشاك را از روي زمين و مسير عبور اين دو يتيم پاك مي كند. لياقت آن پيرمرد به خاطر همين وظيفه ساده و به ظاهر بي اهميت براي زنده ماندن از ديد كائنات بيشتر از اين مزرعه دار ثروتمند و پرانرژي است. اين قانون كائنات است و هيچ گريزي از آن نيست. اگر سعي نكنيم در باقيمانده عمر دليل قانع كننده اي براي بدرد بخوربودن براي ديگران به پيشگاه كائنات عرضه كنيم دير يا زود بايد منتظر رفتن باشيم.اگر مردم مي دانستند كه در قبال كمكي كه به نيازمندان مي كنند چه ثروت عظيمي نصيبشان مي شد هرگز لحظه اي آرام نمي نشستند. به همين سادگي!"
*****
ناز ناشناختني
شيوانا را به دهكده اي دور دست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه ايشان سرازير نمايد. اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گذاشتند.يكي از جوانان از لابلاي جمعيت لب به سخره گشود و فرياد زد:" آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني ! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي حتما از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود. "
عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و لب به مسخره كردن شيوانا باز كردند. اما استاد معرفت هيچ نگفت. و در سكوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت:" آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته است!؟ "
همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده است و ناشناختني را قبول ندارد. "
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست!"
جمعيت متعجب پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي كه پيرمرد دشمن ناشناختني در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند كه روي زمين خاكي نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟"
پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟"
شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت ، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند. اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه ، حتي از من شيوانا، هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز كشيدن ناشناختني را قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "
پيرمرد دشمن ناشناختني اشك در چشمانش حلقه زد و رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختني گفت:"فكر نكن هميشه منت تو را مي كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كن!"
مي گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.
شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرمزده گفت:" دليل قحطي اين دهكده را فهميديد! در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد. قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد."
سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد:" صحنه اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم!"
*****