تبليغاتX
چه اسان میشود از یادها رفت
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 22:15
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل
از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد
بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 19:47

چقدر شبيه مادرم شده ام

چرا نمي شناسي ام؟!

چرا نمي شناسمت؟ میدانم مرا نمیشنوی و من این را از سیبی که از دست تو افتاد فهمیدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به درد هاي باد كرده ي روحم

كه از قاب تنم بيرون زده اند

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه

زخمهايت،زخمهاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بُقچه ي چهل تيكه ي دلم ناتمام مانده اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.            حسین پناهی


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:13
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:10
از کجا آمده بودی.
این چنین آرام آرام
از کنار آخرین پنجره که از آن می گذشتم.
خسته خسته راه رفته بودم.
تنهایی ام در امتداد دستهایت بزرگتر خواهد شد.
من اینجا
تا تلاقی تمام خطوط موازی.
تا پر شدن صدای قلبم
به انتظارت خواهم ایستاد

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک