تبليغاتX
چه اسان میشود از یادها رفت
سه شنبه نوزدهم آبان 1388 16:53
بر درختی

در بالاترین شاخه

شبیه چیزی بودم

نه پرنده ! نه پروانه !

شاید برگ زردی

که پستی وبلندی سینه ام دریا بود

وزندگی ماهی خارداری درگلو

کی

بادی خواهد وزید

که مرا از شاخه جدا کند

تا

رهگذر رهروان شوم................


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه یکم آبان 1388 20:25
تو گل می شوی

من پروانه

تو قد میکشی

من آب می روم

بزرگ می شوی

ترک بر می دارم

خرد می شوم

دهان باز می کنی

می بلعی مرا

و یونس می شوم من

در دهان تاریک غم.......


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک
برای یه پریجمعه بیست و چهارم مهر 1388 19:0

...
در چهره ات ماه می تابد
عمق جنگل در چشمانت موج می زند
خم می شوم و هر سلول پوستم
-که تو را می چشد-
مست می شود
لبانم باز از بوسه ات
می شکفد.
و فکر میکنم
تمام طبیعت باغستانیست
که تو را برای من
و مرا برای تو
جفت کرده...
جفت؟ ... نه!...
ما یک نفریم.

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه پنجم مهر 1388 20:32
نهالی در ذهنم
 داسی در دستم
 شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
 غمی بر چشمم
 آفتابی در اندیشه ام
 رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 17:4
نمیدانم چرا فکر میکنی پرنده ها هنوز هم سیب می خورند
آنهم در روزگاری که همه گوشتخوار شده اند.
من که امروز هر چه سیب سرخ به دلم تعارف کردم
بالا آورد
گرچه،
قبل از آن زمان که سیبهای سرخ
در هورمُون دروغ پرورش داده شوند تا فریباتر جلوه کنند،
دل ما هم اهل سیب و شعر و شراب بود
اما روزگار عوض شد

حالا دل ما صبحها
جگر کباب شده اش را روی ذغالهای "ساخت دوستان" باد میزند
و شبها آه تاسف دود می کند
که ای کاش هنوز آن درخت سیب باغچهء سهراب بود
تا ما هم به جای بامجان سوخته که شکلش را عوض کرده اند
قدری سیب بخوریم
  

..............................................................................

خدایا

تمامم کن


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
دوشنبه دوم شهریور 1388 18:54
مرا به مهمانی سکوتت دعوت کن. وقتی دلگیر می شوی. وقتی تو هم از خودت خسته می شوی. مرا دعوت کن، به عمیق ترین تنفس . به ژرفترین بغض. به سوزناکترین آه. به طولانی ترین تعطیلی غمزده. به غروب دلتنگی ات. مرا دعوت کن به خودت. به دلت . به حرفت. به ناگفته هایت. نامحرم کسی است که نامرد باشد. مرا به مردانه ترین دوستی ها دعوت کن.می خواهم در دستهای امن تو ایمان بیاموزم. می خواهم ایمان به دوست را بیاموزم. می خواهم بیاموزم ، ناگفتنی ترین کلمات را که در ناگفته ترین الفاظ پنهان مانده اند.

......................................................................

خدایا

برای همه

دعا کن


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 20:50
 

خدا جون

گریه نکن

همه چی درست میشه


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه شانزدهم مرداد 1388 10:26
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه چهارم مرداد 1388 17:16
برنگرد،
 
  که بر نمی گردی تو هیچوقت
 
  نمی خواهمم داشته باشمت،نترس
 
  فقط بیا
 
  در خزان خواسته هام
 
                 کمی قدم بزن
 
                               تا ببینمت
 
  
 
  دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

 

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
آفتابگرداندوشنبه بیست و نهم تیر 1388 16:48
آفتابگردان هرگز راز اين معما را نفهميد... که چرا رسوايي اين عشق بر گردن او افتاد...

مگر اين آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را مي‌پيمود تا نور را به او هديه بدهد...

 

راستی چه جمعه دلگیریه...الان ۲ساعته دارم این اهنگ فرمان فتخعلیان رو گوش  میکنم اونم با صدای بلندکلیک کنید


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 22:41
همه نگرانند. دوستان و آشنایان که می‌آیند به خانه‌مان، درگوشی چیزهایی را می‌شنوند و با نگرانی سری تکان می‌دهند. اشاره‌ی دست و حرکت لب‌هاشان دیگر برایم آشناست. گوشم هم اگر نشنود، می‌دانم که می‌گویند. روز به روز تکیده‌تر می‌شود، گوشه‌ای می‌نشیند و دایم با خودش حرف می‌زند.


آن‌ها نمی‌دانند که من هر روز با تو حرف می‌زنم.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
بازگشتیکشنبه چهاردهم تیر 1388 18:12

 (نامه محرمانه و مستقيم به خدا!)

خدايا! تو را هم «فيلتر» كرده اند؟

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 19:36
سلام.دیگه نه حسی هست و نه حالی واسه نوشتن...از همه دوستانی که در این مدت کنارم بودند تشکر میکنم..امیدوارم همیشه شاد باشید.............چه آسان میشود از یادها رفت.......

آدم ها آن قدر زود عوض می شوند... آن قدر زود... که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه  میان دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 18:16
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ دوره ارزانی ست... چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان،و دروغ از همه چیز ارزان تر....! آبرو قیمت یک تکه ی نان... و چه تخفیف بزرگی خورده ست،قیمت هر انسان

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
شنبه سیزدهم مهر 1387 18:3
دوست من :
هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری
...
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دونی جدا میشی
...
هرگز نگو دوسش داری وقتی که بهش اهمیت نمیدی
...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتی که واقعاً وجود نداره
...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
...
هرگز بهش سلام نکن وقتی می دونی خداحافظی در پیشه
...
هرگز به کسی نگو تنها اونه وقتی تو ذهنت به دیگری فکر می کنی
...
هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری
...
هرگز به این آسونی ها از دستش نده...


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
دوشنبه هشتم مهر 1387 22:30
شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 16:0
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 22:42

نتنت

 

یه روز بهم گفت:می خوام با هات دوست بشم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!


بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...


یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد با هات بمونم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!


بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...


یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چیز روبه راه شدتو هم بیا، آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام!


بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم اینجا خیلی تنهام...


یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!


براش لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...


یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم، آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام!


براش لبخندی کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم، فکر خوبیه، منم خیلی تنهام...


حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که اون دیگه تنها نیست

 

می

 

 

 

..............................................................................................................

سر به زانو مي گذارم تا نبينم رفتنش را

آه من در سينه باش

تا نگيري دامنش را


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه پانزدهم شهریور 1387 17:33
جهنم اونه كه هر روز از خواب پاشی و ندونی برای چی زنده ای



از درد های کوچک است که آدم می نالد. وقتی ضربه سهمگین باشد لال می شود آدم...

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 21:23

نگاهم کردی
چشمک زدی

(
درست دروسط میدان - ساعت یازده صبح)


نگاهم کردی
چیزی گفتی و گذشتی
(درست در وسط میدان ساعت پنج بعداز ظهر)


آمدی خیره شدی
کاغذی گذاشتی زیر پایم
(چندین بار)


آخر تو نمی دانی
که یک مجسمه فقط نگاه می کند
اما هیچ وقت عاشق نمی شود .


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه هشتم شهریور 1387 21:15
میخوام کتاب خوندنو شروع کنم دوباره.....ممنون میشم بهم چند تا کتاب معرفی کنید اینا کتابهایی هستند که دوست دارم

۱.پیامبر و دیوانه...جبران خلیل

۲.بلوغ....اوشو

۳.تعلیمات دون خوان...کارلوس کاستاندا

۴.خاطرات یک مغ...پائلو کوئلیو

۵حکایت دولت و فرزانگی

۶.پله پله ملاقات تا خدا

۷.ارابه خدایان

۸.عالیجناب سرخپوش

۹.تن تن و میلو


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
يه پست متفاوتجمعه بیست و پنجم مرداد 1387 16:23
سلام...با تلاشهاي شبانه روزي آهنگهاي مورد علاقه خودمو پيدا كردم...هر كي ميخواد بگه واسش بفرستم...فعلا كه ميرم سر كار و ميام و اينا رو گوش ميكنم

MICHAEL BOLTON.....SAID I LOVE YOU.۱

2.QUEEN.....SHOW MUST GO ON

3.ALPHAVILLE.....AVICTORI OF LOVE

4.R.E.M.....LOOSING MY RELIGION

5.CHRIS REA...LOOKING FOR THE SUMMER

SCORPIONS.....WIND OF CHANGE.6

LEONARD COHEN.....WAITING FOR THE MIRACLE.7

8.MARIAH CAREY.....WITH OUT YOU

البته ايراني هم گوش ميكنم...فرمان فتحعليان....سيد خليل عالي نژاد...شهيار قنبري...فريدون فروغي.و نامجو


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه یازدهم مرداد 1387 18:39
زندگی من همه آواز بلبلان در کویر بود و بس

صدای آنها را میشنوی؟

میخوانند نه بر گل و درخت و گیاه و کویر

که بر بی چیزی او

یا شاید آنها هم خواب سراب میبینند.......

کفن مرا قرمز بگیرید

چرا که همیشه فریاد بوده ام و فریاد

خلعت مرا زندگی نامه ام قرار دهید

تا برایم بگریند و نوحه و مرثیه سر دهند

قبر منزل جدید من نخواهد بود

چرا که به تنهایی عادت داشته ام

حشرات و حیوانات قبر برایم تکراری و آشنا خواهند بود

چرا که عمل و وجدانم نقش آنها را بارها در زندگی ام بر دوش کشیده اند

مرا با آب دهان حیوانات غسل دهید

چرا که بر زندگی ام آب دهان انداخته اند

بر روی سرم لحد نگذارید

چرا که بارهاپیشانی ام به تقدیر زندگی شکسته است

بر تنهایی ام نگریید

که بارها تنها بوده ام و بر تنهایی خود در قبر دنیایی ام

(تنگ تر و تاریک تر از قبر واقعی ام)گریسته ام

چشمان مرا مشویید

چرا که اشک چشمانم همیشه آنها را شستشو داده اند

برایم کافور مریزید

چراکه بوی تعفن انگیز نا آدمیان زمانه وجودم را گرفته است

پس از کافور چه میآید؟!

سر قبرم فریاد مزنید

چرا که فریادهای خودم از ریاهای شبانه آدمیان را هنوز در سر دارم

برایم شمع روشن نکنید

چرا که از سایه عابران گذر کرده بر قبرم میترسم

بگذارید برای یک بار چهره واقعی آنها را ببینم نه سایه آنها را 

ونگویید مرد

بلکه بگویید آنقدر مرد تا مرد

 


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه چهارم مرداد 1387 22:6
با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 19:30

دهقان پير ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من يکی دوتا که نيست ، با وجود اين همه بدبختی ، نمي دانم خدا چرا با من لج کرده وچشم تنها دخترم را « چپ » آفريده است ؟! دخترم همه چُز را دو تا می بيند !
ارباب پرخاش کرد که بدبخت ! چهل سال است نان مرا زهر مار مي کنی ! مگر کور بودی ، نديدی که چشم دختر من هم «چپ» است ؟
!
گفت چرا ارباب ديدم ....اما.... چيزی که هست ، دختر شما همه ی اين خوشبختی ها را " دوتا " می بيند ....ولی دختر من ، اين همه بدبختی ها را
....


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
جمعه چهاردهم تیر 1387 18:17
ما در خواب
همدیگر را دیدیم
ما خواب‌های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من

و این بیداری کاملا" مشکوک است
بیا به خواب‌‌هایمان برگردیم
به سرزمین ماه و قصه.


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
تساویجمعه سی و یکم خرداد 1387 11:54
معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 23:43
هنوز هم آنچه را كه در گوشم زمزمه مي كردي با گلويي
بغض آلود و چشماني اشك بار با خود نجوا مي كنم ، روزهاي آشناييمان بسان
شب و روز از جلوي چشمانم مي گذرند .
گفتم : مجنون صحرا را چه بنامم ؟ گفتي : پرنده ، با حيرت پرسيدم چرا

پرنده ؟! شتابان گفتي چون مي خواهم دور سرت بگردم فقط آب و دانه ام از
تو ، صادقانه گفتم : در دام محبت اسير مي شوي زيركانه گفتي : اوج آسمان
آبي را نمي خواهم اگر در قعر زمين در دام عشق تو اسير باشم و تو صيادم
.
تو گفتي و من با گوش جان گفته هايت را مي شنيدم و به شنيده هايت جامه ي
عمل مي پوشاندم
ديگر پرنده ي آسمان زندگيم شده بودي ، برايت از تار و پود وجودم آشيانه
ساختم ، دستان سرد و لرزانم سايباني شد براي تو ، تا وجود تو را از
گزند گرما و سوز و سرما در امان بدارد ، سفره اي از عشق برايت گشودم
خواني كه آبش شبنم چشمان منتظرم بود و دانه اش گوهر وجودي ام .
و آن شب هنگام كه از نان عشق سير گشتي و از چشمه ي جوشان محبتم سيراب ،

زمزمه ها در گوشم خواندي ، آواز سر دادي كه به پرهاي شكسته ام پرواز
بياموز ، پرو بالت دادم ، هم پروازت شدم ، گرچه نمي دانستم از كجا شروع
كرده ام و فرجام به كجا خواهد رسيد ؟ !
و زماني كه براي ماندنت ديگر بهانه اي نداشتي براي رفتنت بهانه آوردي

، فرياد كشيدي آسمان دلت خاكستري است و هواي عشقت غبار آلود شده و نفس
كشيدن در آن سخت و طاقت فرساست و خلاصه اينكه قفس دلت براي ماندن تنگ و
دلگير ...
و امروزي كه ته مانده ي ديروز سياه است و همان فردايي كه از آمدنش

هميشه دست و دلم مي لرزيد و هراس ديدنش را داشتم نا خواسته از راه
رسيد و كبوتري از جنس خودت آخرين پيغام تو را به دستم رسانيد (
پــــــــــرواز را بــــه خــــــاطر بسپــــــــار پــــــرنده
رفـــــــتني اســـــــــت
) !
افسوس كه اين حقيقت خيلي دير برايم آشكار شد و صد ها افسوس ديگر از

اينكه چرا با خون دل و اشك ديده پرنده اي مهاجر را زندگي بخشيدم ؟ ،
پرنده اي كه ذات و طبيعتش دستخوش هجرت است و كوچ كردن نماندن و رفيق
روزگار تنگ و تار شدن .
و امروز تنها چيزي كه از اين آمدن و رفتن برايم به جاي مانده ، اينكه

دانستم كيستم من ؟ ( برج تنهايي در اين دنياي وانفسا ! )


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 21:12
باغ که عزادار باشه. دیگه تکلیف گلدونای کنار پنجره معلومه
وقتی آسمون گریه می کنه دیگه چه برسه به زمین پیر

که زیر پای ماست
!
وقتی پرنده ها باید تو قفس بخونن. از یه بچه طوطی جز تقلید چه انتظاری میشه داشت ؟

مگه میشه تو زندون آزاد بود ؟
هرچقدرم که بزرگ باشه !


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 19:2
اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو که سوگنامه ي ويراني من است

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته اند

بلکه به يمن آمدنت جان گرفته اند

گفتي غزل بگو غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو که تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد

بر چشم باد فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب ، محور يکرنگ بودن است

معيار محورورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دل خوشي و عشق بازي است

اصلا کدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست فاجعه ي قرن آهن است

من بودني که عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگويم که خسته ام

بیزارم ازتمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من رابه ابتذال نبودن کشانده اند

 روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياکار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاکار زنده اند

يعقوب درد مي کشد و کور مي شود

يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به کفتار ميزنند

 منصور را هر آيينه بر دار مي زنند

اينجا کسي براي کسي کس نمي شود

حتي عقاب در خور کرکس نمي شود

جايي که سهم مرگ به جز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندن مان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دل مان جايه ديگري ست

ما مي رويم هر که به ما نغمه خير است

ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمي کنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصد مان نامشخص است

هرجا رويم بي شک از اين شهر بهتر است

ازسادگي است گر به کسي تکيه کرده ايم

اينجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما ميرويم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است

ديري است رفته اند اميران قافله

ما مانده ایم غا فل و پیران غافله

اينجا گرچه باب من پاي لنگ نيست

بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج مي رويم

ماهم بدون بال به معراج مي رويم...


نوشته شده توسط رضا | موضوع: | لینک |