چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 19:47
چقدر شبيه مادرم شده ام
چرا نمي شناسي ام؟!
چرا نمي شناسمت؟ میدانم مرا نمیشنوی و من این را از سیبی که از دست تو افتاد فهمیدم
ديگر به غربت چشمهايت خو كرده ام و به درد هاي باد كرده ي روحم
كه از قاب تنم بيرون زده اند
با توام بي حضور تو
بي مني با حضور من
مي بيني تا كجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازك پروانه نشكند.
همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت
سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه
زخمهايت،زخمهاي مكررم بودند
نخ هاي آبي ام تمام شده اند و گل هاي بُقچه ي چهل تيكه ي دلم ناتمام مانده اند.
بايد پيش از بند آمدن باران بميرم. حسین پناهی
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:13
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:10
از کجا آمده بودی.
این چنین آرام آرام
از کنار آخرین پنجره که از آن می گذشتم.
خسته خسته راه رفته بودم.
تنهایی ام در امتداد دستهایت بزرگتر خواهد شد.
من اینجا
تا تلاقی تمام خطوط موازی.
تا پر شدن صدای قلبم
به انتظارت خواهم ایستاد
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 19:42
در سرزمینی که سیاه مایه اش گران بهاتر است از سفید مایه اش
در سرزمینی که پهلوانانش فرزندان خود را بر زمین می کوبند ...
در سرزمینی که خرافات از دیوارها و گفتار مردمانش بالا می رود
در سرزمینی که گوسفندانش بر لب تیغ خودخواهی جان خود را استفراغ می کنند ...
در سرزمینی که مردمانش سفیدی را دوست دارند اما سیاهی را عادت کرده اند
در سرزمینی که عده ایی ماهی فروشند و عده ایی قلاب فروش
عده ایی چوب فروشند و عده ایی تبر فروش
عده ایی تاریک فروشند و عده ایی تاریخ فروش
عده ایی جوانه فروشند و عده ایی داس فروش
فقر هموطن را از یاد می برد ... دوست را نیز
فقر برادر را از یاد می برد ... پدر و مادر را نیز
آنگاه
عده ایی عاشقانه فروش می شوند و عده ایی عشق فروش
عده ایی خود فروش می شوند و عده ایی آدم فروش
عده ایی زهر فروش می شوند و عده ایی دشنه فروش
عده ایی کفن فروش می شوند و عده ایی گور فروش
و این سرزمین در آغاز قرن فضا
شیرخوارگان خود را رهسپار چوبه ی دار میکند ...
سرزمینی غریب و آشنا تر از هر آشنائی ...
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
جمعه دوم فروردین 1387 23:35
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....
عاشق آنكه تو را مي خواهد...
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 21:17
در زمانه ای امیدوارانه بر فردا قدم می گذارم که
امروز را با شکست پشت سر گذاشته ام و دیروز را نیز !
حال ای بخت بد من
بگو کی سایه ی سیاهت را
از سر شاخه ی خمیده ی زندگی من می بری
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 12:14
میدونی فقط چندتا کار دیگه مونده تا انجامشون بدم !
اول اینکه ، تمام دسته گلای نرگس پسر بچه سر چهار راه و بخرم ...
بعدش یه سر به خاطرات گذشته بزنم ،
اونوخ با اینه خدافظی کنم و،
بیام پیشت !
بعد از اینکه گلارو بهت دادم،
لبمو بذارم رو لبت و بمیرم !
فقط همین ...
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 22:13
هیچوقت نمی خوام فکر کنم ، بی وفایی
آخه اگه فکر کنم ، بی وفایی
اون موقع باید فکر کنم شیادم بودی ، پس بد بودی
بعد اون موقع باید نفرینت کنم
اما من نمی خوام ، نمی خوام نفرینت کنم
من می خوام دعات کنم
واسه همین همیشه میگم خوب و خوبی
همیشه دوستت دارم
همیشه میگم من بهترین رو انتخاب کردم
ولی لیاقتش رو نداشتم
پس از حالا تا همیشه دوستت دارم
و از حالا تا همیشه دعات میکنم
نازنین دیوونگی ام عالمی داره ...
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 20:30
این هم تابلوی " یادت همچنان باقیست " اثر ارد (اورود) بزرگ به نظر شما چه نکاتی در این اثر هست که این قدر آدما رو شیفته خودش کرده ؟
با اینکه کمرش شکست ولی یادت همچنان باقیست
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
شنبه یازدهم اسفند 1386 1:31
می دانم دیر کرده ام...
مي دانم خيابان ها تمام شده اند
وپاهاي من هنوز نرسيده اند...
مي دانم بنفشه هاي پارسال ديگر بر نمي گردند
وعقربه ها حتي يك ثانيه هم منتظر نمي مانند
پاره هاي روحم روي دفترم است
هر چه دستم را دراز مي كنم
نمي توانم ستاره اي بچينم
هر چه جستجو مي كنم
نمي توانم تو را لمس كنم
ميتواني از گل سرخي كه در ترانه هايم شكفته است پرسيد
مي توان از همه رهگذراني كه در پياده روي هاي دلتنگي زير باران مانده اند پرسيد
يا نه...
از اولين پرنده اي كه فردا بيدار مي شود پرسيد
كه چقدر دلتنگ توام
وامشب...
بيشتر از هر شب ديگر
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 21:55
من همیشه گفتم این انقلاب باید به وقوع میپیوست. باید به وقوع میپیوست تا حکومت پهلوی سقوط کند. حکومتی که ایران با عظمت و با شکوه در دوران قاجار را به یک مشت ویرانه تبدیل کرد.
ویرانه ای که قویترین اقتصاد اسیا و یکی از قویترین اقتصادهای جهان را داشت. ویرانه ای که ارتش چهارم جهان را در اختیار داشت. ویرانه ای که امار بیکاری در ان اصلا وجود نداشت و حدود ۵/۱ میلیون خارجی در ایران کار میکردند. ویرانه ای که مردمانش بدون ویزا به همه ی دنیا میرفتند و تمام دنیا جلوی مردمان ان ویرانه تعظیم میکردند در حالی که امروز ایرانی هسته ای را به هیچ کجا راه نمیدهند اگر هم بدهند با توهین امیز ترین رفتار.
باید انقلاب میشد. چون زمان شاه فُساد اخلاق وجود داشت.
زمان شاه اسلام ناب محمدی نبود.
باید انقلاب میشد. تا ملت ما همه ی این چیزها را داشته باشند.
باید انقلاب میشد تا ملت بفهمند سرما در زمستان یعنی چه.
میباست میفهمیدند گران شدن چندین برابری سیب زمینی یعنی چه. میفهمیدند کمبود بنزین یعنی چه. میفهمیدند که در قرن ۲۱ و در سال ۲۰۰۸ دنیا با کمک دانشمندان ایرانی به فکر زندگی در فضا است و ایران اسلامی به فکر تامین اب شرب بهداشتی یا تامین گاز است. باید انقلاب میشد تا معنای تورم را بفهمند. بفهمند که یک کشور ۷۰۰۰ ساله با اینهمه منابع و ثروتهای خدادادی میتواند از گاز و بنزین گرفته تا پودر لباس شویی کمبود داشته باشد.
باید انقلاب میشد تا ملت بفهمند ازادی یعنی چه. بفهمند جوانی را چگونه میتوان با قانون اسلامی به جرم بالا بردن پیراهن خونی دوستش به ۱۵ سال حبس زیر شکنجه محکوم کنند. باید انقلاب میشد تا ایران نیز گورستان دسته جمعی برای ازادی خواهان داشته باشد. باید انقلاب میشد تا ملت ایران همچون سال ۶۷ از کشتار صدها هزار هموطن بگرید. باید انقلاب میشد تا خلیج فارس به خلیج دوستی تغییر نام دهد. باید انقلاب میشد تا دریای مازندران را از ما بیگرند. باید انقلاب میشد تا بفهمیم ایران بدون جزایر سه گانه چه شکلی دارد. باید میفهمیدیم شط العرب مال ایران نیست.
باید میفهمیدیم. ولی هنوز هم نفهمیدیم. و به خاطر همین نفهمی دنیا در عجب است.
باید میفهمیدیم که اخوند و حکومت اخوند یعنی چه.
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
دوشنبه هشتم بهمن 1386 14:41
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
یکشنبه سی ام دی 1386 23:15
هی فلانی می دانی؟
می گویند رسم زندگی چنین است...
می آیند... می مانند... عادت می دهند...و
می روند...
و تو در خود می مانی
وتو تنها می مانی
راستی نگفتی؟
رسم تو نیز چنین است؟
مثل همه فلانی ها؟...
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
اگر چیزی را دوست داشتی،رهایش کن.اگربازگشت،همیشه از آن توست واگرنه، هرگز ازآن تونبوده است.
شکسپیر
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.
افسوس که به جای افکارش ، زخم های تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. (دکتر علی شریعتی )
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهیا
شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش 
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ ۸
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
کسی که چرایی در زندگی دارد ٬ با هر چگونه ای خواهد ساخت .
نیچه
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
شنبه بیست و نهم دی 1386 21:39
روزي مردي خواب شگفت انگيزي ديد. در خواب ديد كه در پيش فرشتگان آسماني است و به كارهاي آنها نگاه مي كند. همه سخت مشغول كار بودند.قسمتي از آنها تند تند نامه ها و بسته هايي را كه از زمين مي رسيدند باز مي كردند و داخل جعبه مي گذاشتند مرد از فرشته ها پرسيد: مشغول چه كاري هستيد؟فرشته در حاليكه مشغول كار بود گفت:اينجا بخش دريافت دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند است. ما آنها را در اين قسمت تحويل مي گيريم.
در جايي ديگر،تعداد ديگري از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند.كاغذهايي راداخل پاكت ها مي گذارند و به زمين
مي فرستند.مرد پرسيد:كار شما چيست؟يكي از فرشتگان با عجله گفت:اينجا بخش ارسال است.ماجواب دعاها و خواسته ها را از طرف خداوند براي بندگان مي فرستيم.
كمي جلو تر مرد فرشته اي را ديد كه بيكار نشسته.مرد با تعجب پرسيد:كار شما چيست؟ فرشته جواب داد:اينجا بخش رسيد هاست.مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد رسيدي بفرستند اما فقط عده كمي اينكار را انجام مي دهند.
مرد پرسيد:مردم چگونه مي توانند رسيد بدهند؟
فرشته پاسخ داد:بسيار ساده فقط بايد بگويند، خدايا شكرت.
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 15:19
دنيا را بد ساخته اند ...!
كسي را كه دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
كسي كه تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند !...
و اين رنج است ...زندگی یعنی این .....
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
شنبه پانزدهم دی 1386 22:45
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
شنبه پانزدهم دی 1386 22:19
ارام باش و شکیبا
به من نگاه کن دوست من
زندگی همین است
دل من هم مثل توست
دل سوخته
دل من هم هوای اواره گی و پرسه میکند و در درون می گرید
در غروبها ی غریب این سرزمین بیگانه خسته و در مانده دور افتاده ام
از شبنم عشق خبری نیست
اما از درخت زندگی برگ ها یکی یکی پیش پایمان می ریزد
فرصت کم است
زیر سایه درختی لخت هم می توان ارام گرفت نه؟
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
سه شنبه یازدهم دی 1386 16:4
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید. از نان خود به یکدیگر بدهید اما هر یک برای خود
نانی داشته باشید. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری. در کنار یکدیگر بایستید
اما نه تنگاتنگ. همانگونه که ستون های یک بنا دور از هم ایستاده اند.
خلیل جبران شاعر بزرگ عرب
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
لبخنددوشنبه سوم دی 1386 23:55
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
دوشنبه پنجم آذر 1386 16:44
هر چه بیشتر بخواهی نگهش داری ، از دستش می دهی. وقتی می ماند که بخواهد.
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
از شیوانا....یکشنبه سیزدهم آبان 1386 15:38
سلام . دوستان عزیز ....
یک سری از داستانهای شیوانا را برایتان در ادامه مطلب گذاشتم..
امید که از داستانهای این گونه درس گرفته
وکور سویی باشد برای رسیدن به درجات متعالی ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
خاطرهچهارشنبه نهم آبان 1386 17:0
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست
لازم نیست انرا در قلبش فرو کنی
یا گلویش را با ان بشکافی
........پرهایش را بزن
خاطره ی پریدن با او کاری میکند
که خود را به اعماق دره هاپرتاب میکند
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
شبي بارانيیکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 23:16
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني
آن ها را با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
(حسین پناهی)
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
سکوتیکشنبه هجدهم شهریور 1386 1:17
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
!
نه به دستی ظرف را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را الوده
تنها به شمعی قانعند و
اندکی سکوت
...
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
دکتر حسابیشنبه هفدهم شهریور 1386 20:40
روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور حسابي
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
جمعه دوازدهم مرداد 1386 23:36
جغدی روی كنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و رد پای آن را. و آدمهایی را میدید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما میدانست كه سنگها ترك میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشكنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابهلای خاكروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فكر میكرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد میشد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان میكنی. دوستت ندارند. میگویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگرههای خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن میدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشهای! و آن كه میبیند و میاندیشد، به هیچ چیز دل نمیبندد؛ دل نبستن سختترین و قشنگترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههای دنیا میخواند. و آن كس كه میفهمد، میداند آواز او پیغام خداست كه میگوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید. نوشته ای ازتنها
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
زندگیپنجشنبه یازدهم مرداد 1386 0:43
اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني
بر يتيمان علي سر مي زني
شاهد اقبال در آغوش کیست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمان من امدادي كند
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شبگردي چه شد
شيعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كوزه نيست
كاسه را پر كن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت
باده مما رزقناهم بنوش
ينفقون بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
لن تنالو البر حتي تنفقوا
جستجويي كن سبوي باده را
شستشويي كن به مي سجاده را
اي مسلمان زاده بعد از هر اذان
ركعتي تنهي عن الفحشا بخوان
گر نمازت ناهي از منكر شود
از اذانت گوش شيطان كر شود
هر سحر دست نيايش باز كن
بيخود از خود تا خدا پرواز كن
بال مرد حق بود دست دعا
ليس لالانسان الا ما سعي
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
داستان کوتاهسه شنبه دوم مرداد 1386 19:13
صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟.
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد.
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟.
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم.
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی همین اطراف بزنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟.
- بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟.
- بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.
- بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.
- بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی بنوشی.
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
حقچهارشنبه بیستم تیر 1386 1:28
حق...........
پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد
و فرمود:
آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.
انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد
پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري باز كند.
خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.
زمين من آكنده از حق و باطل است.
اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني.
آنگاه مومن خواهي بود.
اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.
انسان گفت من جزبراي روشن گري به زمين نمي روم
و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.
انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشاروي خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.
حق تلخ بود.
حق دشوار بود و ناگوار.
حق سخت و سنگين بود.
پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان كند.
فرشته ها مي گريستند و مي گفتند
حق را نپوشان...
حق را نپوشان...
اين كفر است...
اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
انسان كفران كرد
وكفر ورزيد
و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند
و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.
انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت
و خداوند خواهد گفت
قسم به زمان كه زيان كردي
حق نام ديگر من بود....
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |
شکسپیر............شنبه شانزدهم تیر 1386 20:0
شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.
نوشته شده توسط
رضا | موضوع:
|
لینک |